تبليغاتX
:.بریدا.:

:.بریدا.:

سلام ...                                                                                                      (جوابش)  سلام به روی ماهم

 گفتم یه توضیح بدم که.... وبلاگم یه مقدار مشکل پیدا کرده بود که درست شد                

 (خیلی مشکل بدی بود)     

نظرام رونصفه   بیشترش حذف کردن برام یه نگاه کنین خودتون می فهمین.....

 اونایی که سر زدین و نتونستین نظر بدین... ببخشید باعث شرمندگی برا خودتون....

دوباره بیاین....            (با تشکر از سها)                                                                         

                                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:26  توسط بریدا 

کاشکی
 کاش می شدکه کسی می امد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند" به لب می اموخت
کاش می شد دل دیوار" پراز پنجره بود
وقفس ها" همه خالی بودند
اسمان" ابی بود
ونسیم" روی ارامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش میشد که غم ودلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و کمی" مهربانتر بودیم
کاش می شد دشنام
جای خود را" به سلامی می داد
گل لبخند" به مهمانی لب می بردیم
بذر امید" به دشت دل هم...............
کاش می شد
 مزه ی خوبی را می چشاندیم به کام دلمان.
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی" کردن را
کاش می شد که کسی می امد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما" منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره" بسی نا زیباست
بهترین واژه" همان لبخند است
که ز لب ها ی همه" دور شدست
کاش می شد که به انگشت" نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
کاش در باور هر روزمان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم؟؟؟
و چرا" خاطر دریا یی مان خشکیده است؟؟
کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود" خا طر ان پیمان
و کسی می امد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم......................
کاش می شد که کمی
لااقل
قدر وزن پر شاپرکی
ما مسلمان بودیم...!   

 

شعرش قشنگه نه؟؟؟؟؟  لازم نیست شما بگین خودم میدونم....                                        ولی...... ولی......  شاعرش  رو نمیدونم............                                                   اصلا شما فکر کنین این شعرو من گفتم..... دیگه خیلی خیلی ازش خوشتون می یاد

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:35  توسط بریدا  | 

قالبم رو عوض کردما خیلی خوب شد...نه؟؟؟ اره دیگه مگه می شه کاری که من می کنم بد باشه

بخاطر قالب قبلی از بعضی ها معذرت می خوام      (نه معذرت نمی خوام اخه کاری نکرده بودم که..)

دیگه یه قالب دزدیدن که این حرفا رو نداره...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:23  توسط بریدا 

رویا


با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویا یی
دخترک افسانه می خواند
 نیمه شب در کنج تنهایی
بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
 بر فراز تاج زیبایش
مردمان درگوش هم اهسته می گویند:
اه...اوبا این همه غروروشوکت ونیرو
در جهان یکتاست
بیگمان شهزادهای والاست
دختران سر میکشند از پشت روزنها
گونه هاشان اتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان وپرغوغا
در طپش از شوق یک پندار
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق انان را نمی بیند
او از این گلزار عطراگین برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان ارام وبی تشویش
 می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او خانه ی دلدارزیبایش
مردمان از یکدگر اهسته می پرسند
کیست این دخترخوشبخت؟
ناگهان درخانه میپیچد صدای در
سوی در گویی زشادی می گشایم پر
اوست...اری...اوست!
اه...ای شهزاده...ای محبوبه رویایی
نیمه شبها خواب می دیدم که می ایی
ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهرزیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
اه...بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک درپایان این ره قصربسی پرنوراست
می نهم پا بررکاب مرکبش خاموش
می خرم درسایه ی ان سینه واغوش
می شوم مدهوش
باز هم ارام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب اهسته می گویند
دختر خوشبخت...!

شعرش خیلی قشنگه نه؟ از فروغ فرغ زاده... اونایی که مثل خودم خوش سلیقه هستن اینو میفهمن

یه چیزی بگم؟؟؟ قالبمو اصلا دوستش ندارم مجبور شدم اینو بگذارم..

اگه قالب خوب پیدا کردین می دونم که بهم می دین

 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:53  توسط بریدا  | 

سلام... می دونم که همتون خوبینو خوشین و چربیاتون هم به قول یاسمن روز به روز در حال افزایش.. پس دیگه خیلی احوال پرسیتون نمی کنم که

لوس نشین... یه راست می رم سراصل مطلب(با مراسم خواستگاری اشتباهی نگیرینا! اصل مطلب ما با اون اصل مطلبایی که شما فکر می کنین فرق می کنه!!) در ضمن اگه حرفام طولانیه ببخشید... اخه نمیتونم نگم..

کلی وقته که نه اپیدم...گفتم بذارم حرفام که قلمبه شد یه دفعه ای بریزمشون بیرون... تابستون که ما نفهمیدیم چه جوری گذشت...! روز اول تا چهارم که چشممون به بیتلوکوس روشن شد و پرس پکتیو و بستنی تصویری و جوبی های اص... . خلاصه هنوز یه شب راحت نخوابیده بودیم که نصفه شب صدامون کردن و گفتن فردا اول مهر و باید پاشین برین مدرسه و دوباره روز از نو و روزی از نو.......

یادتون هست پارسال بچه باحال مدرسه بودیم چه اذیتا که نمی کردیم.... مردیم از بس جریان و جا جریانی ها رو به بحث کشیدیم.... از بس اتنا هر جلسه ی ازمایشگاه از جوان بخت پرسید اس... چه رنگیه...ار بس ساره هر روز اسی می گرفت وبا بطری شربط می یومد مدرسه... از بس هر روز وژدان درد داشتیم که چرا اسم درس هشتمون هجرت پیامبره؟؟؟؟.... چرا جلیلی این قد خنگه و وقتی بهش می گیم با جو کار م.... نمی فهمه.....! چرا نادر کله همش گیره کلشه و تو سقف نگاه می کنه؟؟ یا چرا ترابی فکر می کنه ما بچه های خلافی هستیم؟؟؟!!!......

از این با حال تر اینکه هر روز باید قزبی رو می دیدیم با اون نگاه های ضد و نقیضش... یا وقتی می رفتیم سینما می دیدیم گربه و ملخ هم نشستن جلومون ! دیگه اون جا بود که از خنده می ترکیدیم...

از بس نشستیم رو زمین و در مورد مسا ئل مختلف بحث کردیم و بعضی موقع ها توهم زدیم که چرا مدرسمون مخلوط نیست و... . ترسیدیم که تا موقع ما دانشگاه رو هم جدا کنن...

از عید به بعد هم که سرکارمون با سقف کاذب بود و... من باید روزی N دفعه چایی میخوردم و .. فرناز هم باید اون کیک ها ی مامان پزش رو تو هزار تا سوراخ قایم می کرد و با دهان باز به در خیره می شد.!!! از همه ی اینا با حال تر دزدیدنه ماده غذایی همدیگه بود و.... در رفتن از سر کلاس کاض کاض و... پپسی هایی که می خریدیم و پولشو نمی دادیم... یا اینکه یه روز در میون می رفتیم تو دفتر که ورکی می خواست نصیحتمون کنه....! واااااااای از اون be be باری کردنامون.... از اون ۳۰ تا بچه ی گرسنه ی یاسمن و اتنا....................!!! از اون کنسرتایی که نسترن خوانندمون بود...

اخر سالی هم که گیر ۳ پیچ داده بودیم به Denger..... و هر روز بعد امتحان قصه ی حسن کچل رو تعریف می کردیم.....!!! حیف از اون تابلو قشنگی که رفتیم برا شکری خریدیم....

اینا همش گذشت وما به این نتیجه رسیدیم که اصلاح ناپذیریم و نه کسی می تونه ادممون کنه و نه دیوونه بازییامون تمومی داره..............

امسال هم که با خبر خوش..... شدنه فرناز شروع شدو... من هر روز سعی می کنم که بهش بگم چرا یه بچه ای منگل از اب در میاد؟؟؟ یا وقتی که این طفل معصوم به حالت ضایع دراز می کشه فرناز باید چی کار کنه؟؟؟..........

کر کری هم که دیگه نمی خواد بگی.. کر کرنگش زده...... ! فقط یه چیزش خوبه! بس که خنگه هر چی جولوش سوتی می دیم حالیش نمی شه......!!!

(خیلی تو کف حرفام موندین نه؟؟؟ اخه من به زبونهOSS groupe خودمون صحبتیدم! فقط دوستام می فهمن.....!!!) خب دیگه تا خبر های بعدی در مورد OSSgroup >>>>>>> BABYE

(اینا رو که خوندی  ۳ تا نظر میدی... یکی برا من.. یکی برا خودت... یکی هم برا OSS groupemoon  البته غریب تر ها اگه ۲ تا نظر هم بدن ازشون می قبولیم...)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:8  توسط بریدا  | 

عکس#عکس#عکس###

Image hosting by TinyPic

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

انگاه که دهان جای چشم را بگیرد... دهان را باز  و چشم ها را ببندید...!!!

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 17:32  توسط بریدا  | 

الو؟

الو سلام لطفا خودتونو معرفی کنید
* سونیتا ساندیس نژاد هستم،28 ساله و دکترای فیزیک اتمی گرایش اسب دوانی دارم!کارشناس مسائل خاور میانه هم هستم!از روستای قمر آباد بالا.
[بعد از کلی چاق سلامتی و صحبت های اضافه آقایِ مجری در مورد اینکه هوای روستاتون چطوره و اوقات فراغت خودتون رو چطوری میگذرونید و اینا بالا خره توی گوشی به آقای مجری میگن توله سگ مسابقه رو شروع کن و....]
@خب ،اگه موافقید مسابقه رو شروع کنیم.چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟
* به نیت 14 معصوم شماره 22 رو انتخاب میکنم!
@شماره 22 باز میشه و بله خانه بازیها.کدوم بازی رو انتخاب میکنید؟
* تصویر شناسی.
@خب خانم ساندیس نژاد تصویری که میبینید مربوط به کدام گزینه هست؟
الف-پرتره ای از عیسی ترائوره
ب-دندان های کرسی کروکودیل
ج-کودکی آنجلینا جولی
د-تصویری از شیخ پشم الدین آقایی نیکبخت زاده!

...سکوت...

و باز هم سکوت

@عجله کنید وقتتون داره تموم میشه
* میشه راهنمایی کنید؟
@تصویر یه حیوونه!تو کدوم گزینه یه حیوون هست؟
* فکر کنم گزینه چهارم درسته!!!

@اشتباه بود.جواب گزینه 2 بود.15 ثانیه از زمان شما کسر شد!خب حالا چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟
* شماره 17
@بله خانه شماره 17 مربوط به معارف اسلامیه.و اما سئوال:13 رجب چه روزی است؟
الف-تولد حضرت علی (ع)
ب-تولد عیسی ترائوره
ج-روز جهانی مبارزه با مواتٌ مخدر!
د-روز ملی شدن صنعت نفت
* اااااممممم، سخته یه کم کمک کنید!
@ببینید از بین گزینه الف و ج یکی رو انتخاب کنید...
* میشه بیشتر کمک کنید؟
@بعله درست گفتید گزینه الف!!!!
@کامپیوتر جان سئوال بعدی رو بده! سئوال بعدی: قبر خواجه حافظ شیرازی در کجای ایران واقع است؟
الف –شیراز
ب-گزینه الف درست است
ج-گزینه الف و ب درست است
د-هیچکدام!
* (شرکت کننده با اطمینان):گزینه چهارم!
@میریم که ببینیم پاسخ درست رو.....خیر گزینه درست گزینه الف بود و شما 30 ثانیه رو از دست دادید!خب 10 ثانیه دیگه فرصت دارید.ادامه میدید یا اینکه 2750 تومان جایزه رو از ما قبول میکنید؟
* اااامممممم آقای مجری کمک کنید!
@در این مرحله نمیتونم کمکی کنم....میفروشید یا ادامه میدید؟
* ادامه میدم
@بسیارخب چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟
* به خاطر شبکه 3 شماره 5!!!!
@وشماره 5 و میریم که آخرین انتخاب این شرکت کننده رو ببینیم و بعععله......... بلللللللللللللللللله ..... خانه جایزه!از بین شماره 1 تا 5 یکی رو انتخاب کنید....
* شماره 2
@خب من این شماره رو 2000 تومن میخرم!
* نه نمیفروشم
@2350 تومن
* نه.برید بالاتر
@خب باشه 2400 تومن میخرم و با شماره 4 عوض میکنم!
* نه مرسی نمیخوام.اصلاًنمیفروشم...
@بسیارخوب بازش میکنم و................ بععععله تبریک میگم مبارکتون باشه شما برنده کمک هزینه عمل دماغ شدید!امیدوارم دماغ جدیدتون مبارکتون باشه
!

 

ک نظر


 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:27  توسط بریدا  | 

راه هاي دوست پسر آزاري
۱)اگه بهتون زنگ زد(در اين مسئله فرض بر سعيد نام بودن دوست پسرتونه...پيدا کنيد پرتقال فروش را!!!)بگين سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي تويي؟؟؟؟مي تونين اين سيرو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ داره.شرکت ما مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارد.


(2-
بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه بريد سينما و فيلم دختري با کفشهاي کتاني يا عروس فراري رو ببينيد

(3-
تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين وباهاش دعوا کنين با کلماتي از قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟...يا يه همچين چيزايي ،ولي دو تا سه دقيقه بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو تماشا کنيد.

(4-
آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد.

(5-
عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره.

(6-
موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و (احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي)بشينيد و سکته شو تماشا کنيد و لذت ببريد.

(7-
همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بو ادکلن چن صد هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به اين بو حساسيد.

(8-
وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت چهل الي چهل و هشت دقيقه با دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاريد

 

 





+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:10  توسط بریدا  | 

قسمت هایی از بریدا

جادوگر پرسید :(دعا خواندن بلدی؟)

البته که بلد بود. هر کسی در این دنیا دعا خواندن بلد بود.

(بنابراین هنگامی که خورشید افق را لمس میکند یک دعا بخوان.  در سنت خورشید انسانها از راه دعا با خدا ارتباط می یابند.

دعا هنگامی که با واژه های روح انجام شود  از تمامی ایین ها نیرومند تر خواهد بود.)

بریدا پاسخ داد : دعا خواندن نمیدانم چون روحم در سکوت است!!!.....                                              جادوگر خندید...

بریدا گفت:خداوند در بلندی هاست. (چه در سنت خورشید و چه در سنت ماه...)  بنابر این خواهش می کنم دعاکردن را به من بیاموز!

جادوگر رو به سمت خورشید چرخید وچشم هایش را بست.

( خداوندا ما انسانیم و عظمت خود را نمی شناسیم. خداوندا فروتنی طلب خواسته هایمان را به ما عطا کن. شهامت غور در ارزوها یمان را همچون جرعه هایی از چشمه ی ابدی فرزانگی ات به ما ارزانی دار..)

هر دو در سکوت به تماشای خورشید ماندند  تا انکه واپسین پرتوهای انروز ابرها را ترک گفت. ا

ه

                                                                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:37  توسط بریدا  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام . >>> سلام.   به وبلاگ جدیدم خوش اومدینببخشید دیگه...!

اینجا امکانات کمه  یعنی چای  شیرینی ندارم که ازتون پذیرایی کنم

ولی اگه مطالبه وبلاگم رو بخونید و ازش تعریف کنید>>> ( یعنی نظر بدید.  پیشنهاد بدید .  اگر هم خواستید یه کوچولو انتقاد کنید .:)

اینقدر حال میکنید که از صد تا چای شیرینی بهتره.

خب دیگه  ... خیلی حرف زدم...

تا  UPE  بعدی BABYE

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:4  توسط بریدا  |