لوس نشین...
یه راست می رم سراصل مطلب(با مراسم خواستگاری اشتباهی نگیرینا! اصل مطلب ما با اون اصل مطلبایی که شما فکر می کنین فرق می کنه!!) در ضمن اگه حرفام طولانیه ببخشید... اخه نمیتونم نگم.
.
کلی وقته که نه اپیدم...گفتم بذارم حرفام که قلمبه شد یه دفعه ای بریزمشون بیرون... تابستون که ما نفهمیدیم چه جوری گذشت...! روز اول تا چهارم که چشممون به بیتلوکوس روشن شد و پرس پکتیو و بستنی تصویری و جوبی های اص... . خلاصه هنوز یه شب راحت نخوابیده بودیم که نصفه شب صدامون کردن و گفتن فردا اول مهر و باید پاشین برین مدرسه و دوباره روز از نو و روزی از نو.......
یادتون هست پارسال بچه باحال مدرسه بودیم چه اذیتا که نمی کردیم.... مردیم از بس جریان و جا جریانی ها رو به بحث کشیدیم.... از بس اتنا هر جلسه ی ازمایشگاه از جوان بخت پرسید اس... چه رنگیه...ار بس ساره هر روز اسی می گرفت وبا بطری شربط می یومد مدرسه... از بس هر روز وژدان درد داشتیم که چرا اسم درس هشتمون هجرت پیامبره؟؟؟؟.... چرا جلیلی این قد خنگه و وقتی بهش می گیم با جو کار م.... نمی فهمه.....! چرا نادر کله همش گیره کلشه و تو سقف نگاه می کنه؟؟ یا چرا ترابی فکر می کنه ما بچه های خلافی هستیم؟؟؟!!!......![]()
![]()
از این با حال تر اینکه هر روز باید قزبی رو می دیدیم با اون نگاه های ضد و نقیضش...
یا وقتی می رفتیم سینما می دیدیم گربه و ملخ هم نشستن جلومون ! دیگه اون جا بود که از خنده می ترکیدیم...
از بس نشستیم رو زمین و در مورد مسا ئل مختلف بحث کردیم و بعضی موقع ها توهم زدیم که چرا مدرسمون مخلوط نیست و... . ترسیدیم که تا موقع ما دانشگاه رو هم جدا کنن.
..
از عید به بعد هم که سرکارمون با سقف کاذب بود و... من باید روزی N دفعه چایی میخوردم و .. فرناز هم باید اون کیک ها ی مامان پزش رو تو هزار تا سوراخ قایم می کرد و با دهان باز به در خیره می شد.!!! از همه ی اینا با حال تر دزدیدنه ماده غذایی همدیگه بود و.... در رفتن از سر کلاس کاض کاض و... پپسی هایی که می خریدیم و پولشو نمی دادیم... یا اینکه یه روز در میون می رفتیم تو دفتر که ورکی می خواست نصیحتمون کنه....! واااااااای از اون be be باری کردنامون.... از اون ۳۰ تا بچه ی گرسنه ی یاسمن و اتنا....................!!! از اون کنسرتایی که نسترن خوانندمون بود...![]()
اخر سالی هم که گیر ۳ پیچ داده بودیم به Denger..... و هر روز بعد امتحان قصه ی حسن کچل رو تعریف می کردیم.....!!! حیف از اون تابلو قشنگی که رفتیم برا شکری خریدیم....![]()
اینا همش گذشت وما به این نتیجه رسیدیم که اصلاح ناپذیریم و نه کسی می تونه ادممون کنه و نه دیوونه بازییامون تمومی داره..............![]()
![]()
امسال هم که با خبر خوش..... شدنه فرناز شروع شدو...
من هر روز سعی می کنم که بهش بگم چرا یه بچه ای منگل از اب در میاد؟؟؟ یا وقتی که این طفل معصوم به حالت ضایع دراز می کشه فرناز باید چی کار کنه؟؟؟..........![]()
![]()
![]()
کر کری هم که دیگه نمی خواد بگی.. کر کرنگش زده...... ! فقط یه چیزش خوبه! بس که خنگه هر چی جولوش سوتی می دیم حالیش نمی شه......!!!![]()
(خیلی تو کف حرفام موندین نه؟؟؟ اخه من به زبونهOSS groupe خودمون صحبتیدم! فقط دوستام می فهمن.....!!!
) خب دیگه تا خبر های بعدی در مورد ![]()
OSSgroup >>>>>>>![]()
![]()
BABYE
(اینا رو که خوندی ۳ تا نظر میدی... یکی برا من.. یکی برا خودت... یکی هم برا OSS groupemoon ![]()
البته غریب تر ها اگه ۲ تا نظر هم بدن ازشون می قبولیم...
)
