قسمت هایی از بریدا
البته که بلد بود. هر کسی در این دنیا دعا خواندن بلد بود.
(بنابراین هنگامی که خورشید افق را لمس میکند یک دعا بخوان. در سنت خورشید انسانها از راه دعا با خدا ارتباط می یابند.
دعا هنگامی که با واژه های روح انجام شود از تمامی ایین ها نیرومند تر خواهد بود.)
بریدا پاسخ داد : دعا خواندن نمیدانم چون روحم در سکوت است!!!..... جادوگر خندید...
بریدا گفت:خداوند در بلندی هاست. (چه در سنت خورشید و چه در سنت ماه...) بنابر این خواهش می کنم دعاکردن را به من بیاموز!
جادوگر رو به سمت خورشید چرخید وچشم هایش را بست.
( خداوندا ما انسانیم و عظمت خود را نمی شناسیم. خداوندا فروتنی طلب خواسته هایمان را به ما عطا کن. شهامت غور در ارزوها یمان را همچون جرعه هایی از چشمه ی ابدی فرزانگی ات به ما ارزانی دار..)
هر دو در سکوت به تماشای خورشید ماندند تا انکه واپسین پرتوهای انروز ابرها را ترک گفت. ا
ه
