تبليغاتX
:.بریدا.: -

:.بریدا.:

کاشکی
 کاش می شدکه کسی می امد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند" به لب می اموخت
کاش می شد دل دیوار" پراز پنجره بود
وقفس ها" همه خالی بودند
اسمان" ابی بود
ونسیم" روی ارامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش میشد که غم ودلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و کمی" مهربانتر بودیم
کاش می شد دشنام
جای خود را" به سلامی می داد
گل لبخند" به مهمانی لب می بردیم
بذر امید" به دشت دل هم...............
کاش می شد
 مزه ی خوبی را می چشاندیم به کام دلمان.
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی" کردن را
کاش می شد که کسی می امد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما" منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره" بسی نا زیباست
بهترین واژه" همان لبخند است
که ز لب ها ی همه" دور شدست
کاش می شد که به انگشت" نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
کاش در باور هر روزمان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم؟؟؟
و چرا" خاطر دریا یی مان خشکیده است؟؟
کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود" خا طر ان پیمان
و کسی می امد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم......................
کاش می شد که کمی
لااقل
قدر وزن پر شاپرکی
ما مسلمان بودیم...!   

 

شعرش قشنگه نه؟؟؟؟؟  لازم نیست شما بگین خودم میدونم....                                        ولی...... ولی......  شاعرش  رو نمیدونم............                                                   اصلا شما فکر کنین این شعرو من گفتم..... دیگه خیلی خیلی ازش خوشتون می یاد

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:35  توسط بریدا  |